متن کتاب عادت های اتمی

بازدیدها: 18

متن کتاب عادت های اتمی

نویسنده: جیمز کلیر

مقدمه

داستان من

در رزو پایانی از سال دوم دبیرستانم، یک چوب بیس بال وسط صورتم کوبیده شد؛ همین که هم کلاسی ام چوب را کامل چرخاند، از دستانش رها شد، پروازکنان به سمتم آمد و مستقیم وسط دو چشمم نشست! لحظه ی برخورد را اصلا به یاد ندارم.

چوب با چنان شدتی به صورتم خورد که دماغم را خرد کرد و به شکل U کج و معوجی درآورد. این برخورد باعث شد بافت نرم مغزم به داخل جمجمه ام کوبیده شود. همان لحظه، دنیا دور سرم چرخید. درکسری از ثانیه، دماغم شکست، جمجمه ام چندین ترک برداشت و کاسه ی چشمانم هم داغان شد.

وقتی چشم باز کردم، دیدم که بقیه به من زل زده اند و برای کمک به من این سو و آن سو می دوند. به پایین نگاه کردم و متوجه شدم لکه های قرمزی روی لباس هایم شدم. یکی از هم کلاسی هایم پیراهن داخل کوله پشتی اش را بیرون آورد و آن را به من داد. از آن برای بند آوردن چریان خون دماغ شکسته ام استفاده کردم. شوکه و سردرگم بودم و نمی دانستم که آسیب چقدر جدی است.

معلمم دستش را به دور شانه هایم انداخت و مسیر طولانی تا دفتر پرستار مدرسه را طی کردیم. در این مسیر باید از کنار زمین، پایین تپه و پشت مدرسه عبور می کردیم. دست افراد مختلف بغلم را می گرفت و من را سرپا نگه می داشت. عجله نکردیم و به آرامی راه می رفتیم. هیچ کس متوجه نبود که هریک دقیقه زودتر رسیدن هم می تواند مهم باشد.

وقتی به دفتر پرستار رسیدیم، او چند سوال از من پرسید.

«الان چه سالیه؟»

جواب دادم «1998». در واقع 2002 بود.

«رئیس جمهور آمریکا کیه»

گفتم «بیل کلینتون» جواب صحیح جرج بوش بود.

«اسم مامانت چیه؟»

«اوه. اوم». هنگ کرده بودم. ده ثانیه گذشت.

خیلی تصادفی گفتم «پتی» و این نکته را نادیده گرفتم که 10 ثانیه طول کشید تا نام مادر خودم را به خاطر بیاورم.

این آخرین سوالی بود که یادم می آید. بدنم قادر نبود التهاب سریع مغزم را کنترل کند و پیش از اینکه آمبولانس برسد بی هوش شدم. چند دقیقه بعد مرا از مدرسه بیرون بردند و به بیمارستان آن منطقه رساندند.

اندکی پس از رسیدن، بدنم کم کم داشت تعطیل می شد. برای کارهای ساده ای مثل قورت دادن آب دهان و نفس کشیدن هم کلنجار می رفتم اولین حمله ام در آن روز را تجربه کردم. اینجا بود که نفسم کاملا قطع شد. وقتی پزشک ها خیلی سریع با منبع اکسیژن به سراغم آمدند، تصمیم گرفتند که بیمارستان منتطقه برای کنترل چنین شرایطی مجهز نیست و یک هیلیکوپتر سفارش دادند تا مرا به بیمارستان بزرگتری در سینسیتانی ببرد.

من را از درب اتاق اورژانس بیرون آوردن و به سمت محل فرود هیلیکوپتر در آن طرف خیابان بردند. تخت روی پستی و بلندی های پیاده رو تکان می خورد، درحالی که یک پرستار هلم می داد و دیگری با دست پمپ اکسیژن را جلوی دهانم گرفته بود. مادرم که چند لحظه قبل به بیمارستان رسیده بود، سوار هیلیکوپتر شد و نزدیکم نشست و دستم را در حین پرواز گرفته بود. هنوز هم هشیار نبودم و نمی توانستم خودم نفس بکشم

در حالی که مادرم با من سوار هیلیکوپتر شده بود، پدرم به خانه رفت تا ببیند برادر و خواهرم چه می کنند و خبر را به آن ها بدهد. در حالی که بغضش را کنترل می کرد. به خواهرم توضیح داد که باید جشن فارغ التحصیلی سال هشتم خود در ان شب را بی خیال شود. پس از اینکه خواهر و برادرانم را به خانواده و دوستان سپرد، به سمت سینستانی رانندگی کرد تا به مادرم بپیوندد.

وقتی من و مادرم روی سقف بیمارستان فرود آمدیم، تیمی متشکل از حدودا بیست دکتر و پرستار به سمت محل فرود هیلیکوپتر دویدند و با ویلچر، مرا به سمت واحد تروما بردند. تا آن لحظه التهاب مغزم آن قدر شدید شده بود که حملات پس از حادثه  تکرار می شدند. استخوان های شکسته ام را باید جا می انداختند، اما در شرایطی بنودم که بخواهم تحت جراحی قرار بگیرم. پس از یک حمله ی دیگر – سومین حمله ی روز – خودشان مرا در حالت کما قرار دادند و داخل دستگاه هوارسان گذاشتند.

والدینم با این بیمارستان غریبه نبودند. ده سال پیش، پس از تشخیص بیماری لوسمی (سرطان خون) خواهر سه  ساله ام، وارد همین ساختمان شده بودند. آن زمان 5 سالم بود. برادرم تنها شش ماه داشت. پس از 2.5 سال شیمی درمانی، تزریق نخاعی و بافت برداری مغز استخوان، خواهرکوچکم بالاخره توانست خوشحال، سالم و رها شده از سرطان از بیمارستان بیرون بیاید. و هم اکنون پس از ده سال زندگی عادی، والدینم خودشان را در همان مکان، این بار برای یک بچه ی دیگر می دیدند.

وقتی مرا به کما فرستاند، بیمارستان یک کشیش و مددکار اجتماعی فرستاد تا والدینم را تسکین دهند. همان کشیشی که یک دهه پیش با آن ها ملاقات کرده بود، در همان غروبی که متوجه شده بودند خواهرم سرطان دارد. وقتی روز رفت و شب فرا رسید، مجموعه ای از دستگاه ها مرا زنده نگه داشته بودند. والدینم خسته و کلافه روی تشک بیمارستان خواب بودند – یک لحظه از روی خستگی بی هوش می شدند و لحظه ی بعد با نگرانی از خواب می پریدند. مادرم بعد ها به من گفت: «یکی از بدترین شب هایی بود که تجربه کرده بودند».

 

بازیابی من

خوشبخاانه صبح روز بعد نفس کشیدنم دوباره به حالتی برگشته بود که پزشکان بتوانند با خیال راحت مرا از کما بیرون بیاورند. وقتی آگاهی خودم را به صورت کامل به دست آوردم، متوجه شدم که حس بویایی ام را از دست داده ام. برای آزمایش این موضوع پرستار از من خواست فین کنم و سپس یک پاکت آب سیب را بو بکشم. حس بویایی ام برگشته بود، اما – در تعجب همگان – اقدام به فین کردن باعث شد هوا به داخل ترکهای کاسه ی چشمم نوذ کند و چشم چپم به

سمت بیرون هل داده شود کره ی چشمم از کاسه بیرون زده بود و به سختی توسط مژه ها و عصب بینایی که چشم را به مغز متصل می کند، درجای خود مانده بود.

چشم پزشک گفت چشمم به تدریج و پس از خالی شدن هوا، به جای اصلی خود بازخواهد گشت، اما نمی شد گفت که این پروسه چقدر طول می کشد. یک هفته بعد وقت جراجی برای گذاشته بودند و بدین ترتیب زمان بیشتری برای خوب شدن داشتم. قیافه ام طوری بود انگار در مسابقه ی بوکس با یک فرد قوی شرکت کرده بودم، اما من را ترخیص کردند. با دماغی شکسته، یک مشت ترک داخل صورت و چشم چپ از حدقه بیرون زده، به خانه برگشتم.

ماه های بعدی دوران سختی بودند. انگار همه چیز در زندگی ام متوقف شده بود. به مدت چند هفته دوبینی داشتم؛ عملا نمی توانستم صاف نگاه کنم. بیش از یک ماه طول کشید تا اینکه بالاخره کره ی چشمم به موقعیت معمول خودش بازگشت. بین حملات و مشکلاتی که در بینایی داشتم، هشت ماه گذشت تا بتوانم دوباره پشت فرمان بنشینم. در فیزیوتراپی، بیشتر روی الگوهای حرکتی پایه نظیر راه رفتن روی خط مستقیم تمرین می کردم. عزمم را جزم کرده بودم تا نگذارم که مصدومیت زمین گیرم کند، اما چندین با پیش آمد که حس افسردگی و در هم شکستن داشتم.

با درر و رنج متوجه شدم که باید خیلی تلاش کنم تا دوباره به زمین بیس بال برگردم  و این پروسه یک سال طول کشید. بیس بال همیشه یک بخش از بزرگ از زندگی من بود. پدرم در لیگ رده پایین بیس بال برای سنت لوئیس کاردینالز بازی می کرد و من هم رویای بازی به صورت حرفه ای را داشتم. پس از ماه ها توان بخشی، بیشتر از همه دلم برای پا گذاشتن در زمین بیس بال تنگ شده بود.

اما راه بازگشتم به بیس بال آن قدر هم هموار نبود. وقتی نیم فصل شد، تنها سال سومی بودم که از تیم بیس بال اصلی دانشگاه کنار گذاشته شدم. مرا فرستادند که با سال دومی ها در تیم دوم بازی کنم. از چهارسالگی بازی می کردم و برای کسی که این قدر تلاش و زمان روی این ورزش گذاشته، خط خوردن بسیار تحقیرآمیز بود. به خوبی روز این رخداد را به خاطر می آورم. در ماشیم نشسته بودم و گریان، پیچ رادیو را می چرخاندم تا بتوانم آهنگی پیدا کنم که حالم را بهتر کند.

پس از یک سال تردید به خودم، توانستم به تیم اول دانشگاه برگردم، اما به ندرت می توانستم داخل زمین بروم. در مجموع 11 دور در تیم اول بیس بال دانشگاه بازی کردم که سرجمع به اندازه ی یک بازی هم نمی شد.

صرف نظر از دوران تاریکم در دبیرستان، کما کان اعتقاد داشتم که می توانم یک بازیکن بزرگ شوم. می دانستم که اگر قرار است اوضاع بهتر شود، باید خودم برایش تلاش کنم. نقطه ی تحول، دوسال پس از مصدومیت فرا رسید، زمانی که وارد دانشگاه دنیسون شدم. این یک شروع جدید بود و آنجا جایی بود که برای اولین بار توانستم قدرت غافلگیر کننده ی عادات کوچک را درک کنم.

چگونه درباره عادت ها یاد گرفتم

حضور در دنیسون، یکی از بهترین تصمیمات زندگی ام بود. توانستم جایی در تیم بیس بال پیدا کنم و اگرچه به عنوان یک تازه کار همواره در انتهای فهرست بودم، هیجان داشتم. صرف نظر از هرج و مرج ها در سال های دبیرستان، توانستم به یک ورزشکار دانشگاهی تبدیل شوم.

انتظار نداشتم که به این زودی ها در تیم بسکتبال کارم را شروع کنم، بنابراین بر روی این تمرکز کردم که به زندگی ام نظم بدهم.  در حالی که دوستانم تا دیروقت بیدار می ماندند و با کنسول بازی می کردند، ساعت خوابم را تنظیم کردم و هر شب زود به رختخواب می رفتم. در دنیای به هم ریخته ی خوابگاه، هدف گذاری کردم که اتاقم را تمیز و منظم نگه دارم. این بهبودها جزئی بودند، اما باعث شدند کنترل بیشتری بر روی زندگی ام داشته باشم. دوباره حس اعتماد به نفس داشتم. و این افزایش اطمینان به خودم به کلاس درس هم جریان پیدا کرد، زیرا عادات درس خواندم هم بهتر شد و توانستم در سال اول در همه ی دروس نمره A بگیرم.

عادت، روتین یا رفتاری است که به صورت مداوم انجام می شود – و دربسیاری از اوقات به صورت خودکار رخ می دهد. با گذشت زمان هر ترم، عادات کوچک اما پایداری جمع می کردم که در نهایت باعث شدند به نتایجی برسم که ابتدا در مخلیه ام نمی گنجید. مثلا برای اولین بار در زندگی ام، عادت کردم که هفته ای چند بار وزنه بلند کنم و درسالیان بعد، هیکل 192 سانتیمتری ام از 77 کیلوگرم به 90 کیلوگرم بدون چربی رسید.

وقتی سال دومم از راه رسید، توانستم از ابتدای بازی دربخش پرتاب کننده ها حضور پیدا کنم. در سال سوم، به عنوان کاپیتان تیم انتخاب شدم و در انتهای فصل، برای تیم منتخب، برگزیده شدم. اما تا سال چهارم و اخر طول کشید تا بلاخره عادات خواب، مطالعه و تمرینات قدرتی ام، کم کم جواب دادند.

شش سال بعد از اینکه با چوب بیس بال به صورت من کوبیده بودند، با پرواز به بیمارستان رفته بودم و مرا به کما بردند، به عنوان بهترین ورزشکار مرد در دانشگاه دنیسون انتخاب شدم و به تیم منتخب دانشگاهیان کل آمریکا که از سوی ای اس پی ان (ESPN)  انتخاب می شود راه یافتم – افتخاری که تنها نصیب 33 بازیکن در سراسر کشور می شود. در زمان فارغ التحصیلی ام، رکورد های هشت دسته ی مختلف دانشگاه را در اختیار داشتم. همان سال بالاترین افتخار آکادمیک دانشگاه یعنی مدال رئیس را دریافت کردم.

امیدوارم اگر لحنم خودستایانه است، مرا ببخشید. صادقانه بگویم، حرفه ی ورزشی من هیچ نکته ی تاریخی یا افسانه ای ندارد. هیچ گاه بازیکن حرفه ای نشدم. اما وقتی به ان سال ها نگاه می کنم، به این اعتقاد می رسم که توانستم به ارزش های کمیابی دست یابم: پتانسیل خودم را نشان دادم. و اعتقاد دارم که مفاهیم این کتاب می توانند به شما کمک کنند پتانسیلتان را شکوفا کنید.

ما همگی با چالش های زندگی مواجه می شویم. این مصدومیت هم چالش من بود و چنین تجربه ای، یک درس حیاتی به من داد: تغییراتی که در ابتدا کوچک و نه چندان مهم به نظر می رسند، در کنار یکدیگر به نتایج قابل توجهی ختم خواهند شد، البته اگر سال ها به آن پایبند بمانید. ما همگی در طولانی مدت با موانعی مواجه می شویم اما کیفیت زندگی ما غالبا به کیفیت عادت هایمان بستگی دارد. با همان عادت ها، در نهایت به همان نتایج قبلی دست خواهید یافت. اگر عادت هایتان را بهتر کنید، هر چیزی مم کن می شود.

شاید افرادی باشند که بتوانند یک شبه به موفقیت های خارق العاده ای دست یابند. چنین فردی را شخصا نمی شناسم و خودم هم قطعه در این دسته قرار نمی گیرم. در گذارم از کمای عمدی پزشکی به سمت حضور در تیم منتخب دانشگاهیان، یک لحظه ی تعیین کننده مشخص وجود نداشت؛ لحظات زیادی بودند. این یک تحول تدریجی بود، رشته ای طولانی از پیروزی های کوچک و

پیشرفت های جزئی. تنها راهی که از طریق آن پیشرفت کردم (تنها انتخابی که داشتم)، شروع کوچک بود. و همین استراتژی را چند سال بعد در زمان شروع کسب و کارم برگزیدم و کارم را روی این کتاب شروع کردم.

چگونه و چرا این کتاب را نوشتم

در نوامبر 2012، شروع به انتشار مقالاتی در jamesclear.com کردم. سال ها بود که تجربیات شخصی ام با عادات مختلف را مکتوب می کردم و در نهایت آماده شدم برخی از آن ها را به صورت عمومی به اشتراک بگذارم. کارم را با انتشار یک مقاله جدید هر دوشنبه و پنج شنبه آغاز کردم. طی چند ماه، همین عادت ساده ی نگارش باعث شد که هزار مشترک خبرنامه ایمیلی داشته باشم و در انتهای سال 2013، این رقم به بیش از سی هزار نفر رسید.

در سال 2014، فهرست ایمیل من به بیش از یک صد هزار مشترک توسعه یافت که بدین ترتیب به یکی از پرسرعت ترین رشد ها در میان خبرنامه های اینترنتی تبدیل شد. زمانی که نوشتن را آغاز کردم حس یک دغل کار و متظاهر را داشتم، اما اکنون مرا به عنوان یک متخصص عادت ها می شناسند – عنوان جدیدی که هیجان زده ام می کند البته مقداری حس ملال هم به همراه دارد. هیچ گاه خودم را یک استاد در این موضوع ندیدم، بلکه صرفا کسی بودم که درکنار مخاطبینم، تجربه اندوخته ام.

در سال 2015 ، به دویصد هزار مشترک ایمیل رسیدم و قراردادی با پنگوئن رندوم هاوس بستم تا شروع به نگارش کتابی کنم که هم اکنون در دستانتان است. با افزایش تعداد مخاطبینم، فرصت های کسب و کارم افزایش یافت. بیش از پیش از من می خواستند که در کمپانی های برتر درباره ی علم شکل دهی به عادت، تغییر رفتار و بهبود مدوام سخنرانی کنم. در شرایطی قرر گرفتم که سخنرانی های اصلی را درکنفرانس های آمریکا و اروپا ارائه می کردم.

در سال 2016 ، مقالاتم به صورت منظم در نشریه های مهم نظیر تایم، اینترپرنیور و فربس ظاهر می شدند.عالی بود زیرا بیش از هشت میلیون نفر در آن سال نوشته هایم را خواندند. مربیان لیگ ملی فوتبال، لیگ ملی بسکتبال و لیگ برتر بیس بال شروع به مطالعه ی کار هایم و اشتراک گذاری آن با سایر تیم ها کردند.

در شروع سال 2017 ،«آکادمی عادت ها» را راه اندازی کردم که به پلتفرم برتر آموزشی برای سازمان ها و افراد علاقه مند به بهبود عادت های کاری و زندگی شان تبدیل شد. شرکتهایی از لیست 500 کمپانی برتر فورچون و استارتاپ های درحال رشد شروع به ثبت نام مدیران و آموزش پرسنلشان کردند. در مجموع بیش از ده هزار رهبر، مدیر، مربی و معلم از «آکادمی عادت ها» فارغ التحصیل شدند و همکاریم با آن ها باعث شد چیز های زیادی را درباره کاربرد عادت ها در دنیای واقعی متوجه شوم.

وقتی در سال 2018 اصلاحات نهایی را بر روی این کتاب انجام دادم، jamesclear.com میلیون ها بازدیدکننده در هر ماه داشت و تقریبا 500 هزار نفر در خبرنامه ی ایمیلی ثبت نام کرده بودند – آماری که در ابتدای کار و وقتی به این موضوع فکر می کردم، اصلا انتظارش را نداشتم.

این کتاب چگونه به شما کمک خواهد کرد

ناوال راویکانت که کارآفرین و سرمایه گذار است، گفته « برای نوشتن کتاب خوب، باید ابتدا به خود کتاب تبدیل شوید» اول خودم درباره ایده های ذکرشده در اینجا یاد گرفتم، چون باید با آن ها زندگی می کردم. باید به عادت های کوچک اتکا می کردم تا پس از مصدومیت احیا می شدم، قدرت بیشتری درباشگاه می یافتم، عملکرد سطح بالایی در زمین مسابقه ارائه می دادم، نویسنده می شدم، یک کسب و کار موفق می ساختم وخیلی ساده به یک بزرگ سال مسئولیت پذیر تبدیل می شدم. عادت های کوچک به من کمک کردند پتانسیلم را بالفعل کنم و ازآنجایی که این کتاب را انتخاب کرده اید، حدس می زنم که شما هم دنبال همین کار هستید.

در صفحات آتی برنامه ای گام به گام را برای ایجاد عادت های بهتر به اشتراک خواهم گذاشت – نه برای چند روز و یا چند هفته، بلکه برای یک عمر. درحالی که علم از هر آنچه نوشته ام پشتیبانی می کند، این کتاب یک مقاله ی تحقیقاتی برای دانشگاه نیست؛ یک دستورالعمل اجرایی است. وقتی به صورت علمی درباره چگونگی ایجاد و تغییرعادت هایتان به یک روش قابل فهم و اجرا صحبت می کنم، با توصیه های عملی و خردمندانه درجلوی رویتان مواجه خواهید شد.

رشته هایی که از آن ها کمک می گیرم – زیست شناسی، فلسفه، روانشناسی و غیره – سال هاست که وجود دارند. آنچه به شما ارائه می دهم ملغمه ای از بهترین ایده های افراد هوشمند در سالیان گذشته و متقاعد کننده ترین مکاشفه های اخیر دانشمندان است. امیدوارم که به کمک من بتوانید مهم ترین ایده ها را بیابید و آن ها را به شیوه ای عمل بذیر به یکدیگر متصل نمایید. هرنکته ی خردمندانه ای که دراین صفحات آمده باید به پای متخصصان پیش از من نوشته شود. اما هرنکته ی احمقانه را به پای خطای من بگذارید.

ستون این کتاب، مدل چهار مرحله ای من برای عادت ها است – سرنخ، تمایل، پاسخگویی و پاداش – و چهار قانون تغییر رفتار که این مراحل را تکامل می بخشند. امکان دارد مخاطبانی که پیش زمینه ی روانشناسی دارند، برخی از این اصطلاحات را در شرطی سازی عامل شنیده باشند که ابتدا با شرح «تحریک، پاسخ، پاداش» توسط اسکینر در دهه ی 30 میلادی مطرح شد و اخیرا با عبارت «سرنخ، روتین، پاداش» در کتاب «قدرت عادت» نوشته چارلرز داهیگ محبوبیت یافته است.

دانشمندان علوم رفتاری همچون اسکینر دریافتند که اگر پاداش یا تنبیه صحیح را ارائه کنید، می توانید افراد را تحریک کنید که به شیوه ای معین عمل نمایند. اما درحالی که مدل اسکینر به خوبی توضیح داد چگونه یک محرک بیرونی بر عادت ها ماتاثیر می گذارد، اما نتوانست به خوبی درباره ی تاثیرگذاری افکار، احساسات و باورهای ما بر رفتارمان توضیح بدهد. در دهه های اخیر، دانشمندان شروع به تعیین رابطه ی میان افکار، احساسات و رفتارمان کردند. همچنین این تحقیق در این صفحات پوشش داده خواهد شد.

در کل چارچوبی که پیشنهاد می دهم، یک مدل یکپارچه از علوم شناختی و رفتاری است. اعتقاد دارم که یکی از اولین مدل های رفتار انسانی می باشد که برای محاسبه ی دقیق تاثیر محرک های بیرونی و احساسات درونی بر عادت هایمان ایجاد شده است. درحالی که امکان دارد برخی از بخش ها، تکراری و آشنا باشد، اما مطمئنم که جزئیات – و کاربرد های چهار قانون تغییر رفتار – رویکرد جدیدی را برای تفکر درباره ی عادت هایتان ارائه خواهد داد.

رفتار انسان همواره درحال تغییر است: موقعیت به موقعیت، لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه. این کتاب درباره چیزهایی است که تغییر نمی کند. درباره ی اصول رفتار انسانی است. اصول ماندگاری که می توانید هر سال به آن اتکا کنید. ایده هایی که می توانید کسب و کارتان را پیرامونش بسازید، خانواده را حول آن شکل دهید و زندگی را پیش ببرید.

هیچ راه واحدی برای ایجاد عادت های بهتر وجود ندار، اما این کتاب بهترین راه های که می شناسم را شرح می دهد – رویکردی که صرف نظر از نقطه ی شروع یا موردی که در تلاش برای تغییر آن هستید، موثر خواهد بود. استراتژی هایی که پوشش می دهم، برای هرکسی که دنبال سیستمی گام به گام برای بهبود است مفید خواهد بود، چه اهدافتان متمرکز بر سلامتی، پول، بهره وری و روابط باشند و چه مجموعه ای از این ها را شامل شود. تا زمانی که رفتار انسانی مطرح باشد، این کتاب راهنمای شما خواهد بود.

اصول پایه: چرا تغییرات کوچک، موجب تفاوت های بزرگ می شوند

1: قدرت غافلگیر کننده ی عادت های اتمی

یکی از روزهای سال 2003، سرنوشت بریتیش سایکلینک عوض شد. این سازمان که نهاد حاکم بر دوچرخه سواری حرفه ای در بریتانیای کبیر است، اخیرا دیو بریلزفورد را به عنوان مدیر جدید عملکرد خود استخدام کرد. درآن زمان، دوچرخه سواران حرفه ای در بریتانیای کبیر، حدودا صد سال میان مایگی و متوسط بودن را تجربه کرده بودند. از سال 1908، آنها فقط یک مدال طلای المپیک را  کسب کرده بودند و در بزرگترین مسابقه دوچرخه سواری دنیا، توردوفرانس، عملکرد بدتری هم داشتند. طی 110 سال، هیچ دوچرخه سوار بریتانیایی نتوانسته بود این مسابقه را ببرد.

در واقع عملکرد دوچرخه سواران انگلیسی آن قدر نا امید کننده بود که یکی از بزرگترین تولید کنندگان دوچرخه در اروپا از فروش دوچرخه به این تیم امتناع کرد، زیرا می ترسیدند که اگر سایر حرفه ای ها ببینند انگلیسی ها از تجهیزاتشان استفاده می کنند، به فروششان لطمه بخورد.

بریلز فورد استخدام شد تا بریتیش سایکلینگ ر به مسیر جدید ببرد. آنچه او را از مربی های پیشین جدا می کند، تعهد بی وقفه اش  به یک استراتژی است که از آن تحت عنوان «اجماع سودهای حاشیه ای» یاد می کند. این استراتژی، به دنبال بهبودی های کوچک و جزئی در کلیه ی کارهای محوله است. بریلزفورد می گوید«کلیت این اصل از جایی می آید که اگر هر آنچه به راندن یک دوچرخه مربوط می شود را جدا کنید و سپس همان ها را به میزان 1 درصد بهبود ببخشید، پس از سرهم بندی این اجزا، به سود قابل توجهی دست خواهید یافت».

بریلزفورد و مربیانش کار خود را با تغییرات کوچکی آغاز کردند که احتمالا از یک تیم دوچرخه سواری حرفه ای انتظار دارید. آن ها صندلی دوچرخه های را مجدد طراحی کردند تا راحت تر شود و الکل روی چرخ ها مالیدند تا چسبندگی بهتری داشته باشد. آن ها از دچرخه سواران خواستند لباس های مخصوص بپوشند که با جریان الکتریسیته گرم می شود تا دمای عضلاتشان در حین دوچرخه سواری ایده آل بماند. و همچنین از سنسورهای بازخورد زیستی استفاده کنند تا واکنش هر ورزشکار به یک تمرین بخصوص ثبت و ارزیابی شود. آنها لباس های مختلفی را در تونل باد تست کردند و از دوچرخه سوارن خواستند لباس دوچرخه سواری پیست بپوشند، چون سبک ترند و آیرودینامیک بهتری دارند.

اما همین جا متوقف نشدند. بریلزفورد و تیمش به کار خود برای یافتن این بهبودهای 1 درصدی در بخش های غیرمنتظره و نادیده گرفته شده ادامه دادند. آن ها انواع مختلف ژل ماساژ را آزمودند تا ببینند کدام یک ریکاوری سریع تری برای عضله دارد. یک جراح استخدام کردند که بهترین رویکرد شستشوی دست را به هر دوچرخه سوار یاد دهد تا احتمال سرماخوردگی شان کاهش یابد. آن ها نوعی متکا و تشکی که به خواب شبانه ی بهتر برای هر دوچرخه سوار ختم می شد را تعیین کردند. حتی داخل کامیون حمل و نقل دوچرخه را رنگ سفید زدند تا بتوانند لکه های کوچک غبار روی دیواره را ببینند، زیرا همین گرد و غبار اندک می تواند برعملکرد دوچرخه ای که به خوبی تنظیم شده تاثیر بگذارد.

وقتی این نکات و صدها بهبود کوچک دیگر در کنار یکدیگر جمع شدند، نتایج سریع تر از آنچه تصور می شد ازراه رسیدند. تنها 5 سال پس از قبول مسئولیت بریلزفورد، تیم دوچرخه سواری انگلستان سلطان مسابقات دوچرخه سواری جاده و پیست در مسابقات المپیک 2008 پکن شد، جایی که آن ها 60 درصد از مدال های موجود را از آن خود کردند. چهار سال بعد، وقتی المپیک به لندن آمد، بریتانیایی ها شرایط را بهتر کردند، زیرا 9 رکورد المپیک و 7 رکورد جهانی را ثبت کردند.

همان سال، بردلی و یگینز به اولین دچرخه سوار بریتانیایی تبدیل شد که توردوفرانس را برد. سال بعد، هم تیمی اش کریس فروم برنده ی مسابقه شد و به پیروزی خود در سال 2015 ، 2016 و 2017 ادامه داد و باعث شد تیم بریتانیا 5 پیروزی توردوفرانس را طی 6 سال داشته باشد.

در طول یک دوره ده ساله از 2007 تا 2017 ، دوچرخه سوارهای بریتانیایی 178 قهرمانی جهانی و 66 مدال المپیک و پارا المپیک بردند و 5 پیروزی توردوفرانس را به دست آوردند که اکثرا آن را موفق ترین دوره در تاریخ دوچرخه سواری می دانند.

این اتفاق چگونه رخ داد؟ چگونه تیمی که پیش تر ورزشکاران متوسطی داشت، با انجام تغییراتی که در نگاه اول کوچک به نظر می رسند، به قهرمان جهان شد و تفاوت بزرگی را رقم زد؟ چرا تجمع بهبودهای  کوچک منجر به نتایج قابل توجهی شد و چگونه می توانید این رویکرد را در زندگی خود تکرار کنید؟

 

چرا عادت های کوچک موجب تفاوتی بزرگ می شوند

به سادگی می توان درباره ی اهمیت یک لحظه ی تعیین کننده اغراق کرد یا ارزش بهبودهای کوچک و روزمره را دست کم گرفت.  غالبا خودمان را قانع می کنیم که موفقیت بزرگ به اقدام بزرگ نیاز دارد. چه هدفمان کاهش وزن ساختن ساختمان، نوشتن کتاب، بردن یک مسابقه و چه دستیابی به هر هدف دیگری باشد، روی خودمان فشار می آوریم تا تغییرات مثبت بسیار بزرگی را ایجاد کنیم و همگان در باره ی ما صحبت کنند.

در این میان، بهبود 1 درصدی خیلی به چشم نمی آید – گاهی اوقات اصلا دیده نمی شود – اما می تواند معنای بیشتری، علی الخصوص در طولانی مدت داشته باشد. تفاوتی که یک بهبود کوچک می تواند در گذر زمان ایجاد کند، قابل توجه است. از نظر ریاضی، قضیه این گونه است: اگر به مدت یک سال هر روز 1 درصد بهتر شوید، در انتهای کار 37 درصد بهتر خواهید شد. بالعکس اگر هر روز از سال 1 درصد بدتر شوید، در نهایت به صفر نزدیک خواهید شد. آنچه  به عنوان یک پیروزی کوچک یا گام جزئی رو به عقب پنداشته می شود، در نهایت به صورت یک پیروزی یا شکست بسیار بزرگ تر انباشته خواهد شد.

1 درصد بهتر در هر روز

1 درصد افت در هر روز از یک سال ضرب در  0.99365= 0.03

1 درصد رشد در هر روز از یک سال ضرب در 1.01365= 37.78

 

شکل 1 : اثرات عادت های کوچک و ترکیبشان در گذر زمان. مثلا اگر بتوانید هر روز 1 درصد بهتر شوید، در پایان سال، حدودا 37 درصد نتایج بهتری را خواهید گرفت.

عادت ها به معنای تجمع سود حاصل از بهبودهای شخصی هستند. به همان ترتیب که سود بالاتر به سرمایه بیشتر تعلق می گیرد و بر روی آن انباشته می شود، عادت هایتان نیز در صورت تکرار چنین تاثیری خواهد داشت. اگر دربازه ی یک روزه به آن ها نگاه کنید شاید تفاوت چندانی ایجاد نکنند. اما تاثیری که در طول ماه ها و سال ها برجای می گذارند، می تواند بزرگ باشد. تنها با نگاه به دو، پنج یا شاید ده سال آینده است که ارزش عادت های خوب و عواقب عادت های بد برایمان آشکار می شود.

درک ارزش های این موضوع در زندگی روزمره می تواند دشوار باشد. غالبا تغییرات کوچک را نادیده می گیریم، چون در آن لحظه خیلی مهم به نظر نمی رسند. اگر هم اکنون مقدار اندکی پول ذخیره کنید، درجا میلیونر نخواهید شد. اگر سه روز پشت سر هم به باشگاه بروید، هنوز هم هیکل خوبی نخواهید داشت. اگر امشب به مدت یک ساعت ماندارین (زبان چینی استاندارد) بخوانید، هنوز آن را یاد نگرفته اید. ما تغییرات کوچکی ایجاد می کنیم، اما نتایج آن هیچ گاه به سرعت ظاهر نمی شود. بنابراین دوباره سراغ روتین های پیشینمان می رویم.

متاسفانه گام تحولات آن قدر آرام است که باعث می شود متوجه عواقب عادت های بدتان هم نشوید. اگر امروز یک وعده غذای ناسالم بخورید، وزنتان روی ترازو تغییر چندانی نخواهد کرد. اگر امشب تا دیر وقت کار کنید و خانواده را نادیده بگیرید، آن ها شما را می بخشند. اگر وقت خود را هدر دهید و پروژه ی تان را تا فردا عقب بیندازید، معمولا وقت برای تکمیل آن خواهید داشت. به سادگی می توان یک تصمیم را اتخاذ نکرد.

اما وقتی خطاهای 1 درصدی را هر روز تکرار می کنیم، تصمیمات ضعیفمان ادامه می یابد، اشتباهات کوچک مجددا انجام می شوند و با بهانه های کوچک به توجیه کارمان می پردازیم، انتخاب های کوچک ما به نتایج نادرستی ختم خواهند شد. همین تجمع گام های نادرست (افت های 1 درصدی این سو و آن سو) است که در نهایت به یک مشکل ختم می شوند.

تاثیری که به واسطه ی تغییر در عاداتمان ایجاد می شود، با تاثیر تغییر مسیر هواپیما تنها به اندازه ی چند درجه برابری می کند. فرض کنید در حال پرواز از لس آنجلس به نیویورک هستید. اگر خلبان نوک هواپیما را تنها 3.5 درجه به سمت جنوب بگیرد به جای نیویورک در واشنگتن فرود خواهید آمد. این تغییر کوچک در زمان بلند شدن هواپیما، به ندرت حس می شود – دماغه ی هواپیما تنها چند متر جابجا می شود – اما وقتی همین تاثیر در سرتاسر آمریکا بزرگ نمایی می شود، صدها مایل آن طرف تر فرود خواهید آمد.

به همین ترتیب یک تغییر کوچک در عادات روزانه ی شما می تواند زندگی تان را به یک مقصد متفاوت ببرد. انتخابی که 1 درصد بهتر یا بدتر از وضعیت کنونی است، شاید در آن لحظه چندان جلب نظر نکند، اما در گذر زمان می تواند تغییر بزرگی را بین شرایط کنونی و آینده ی شما به وجود آورد. موفقیت محصول عادات روزانه ی شما است – نه تحولاتی که یک باره رخ می دهند.

با این اوصاف مهم نیست که هم اکنون چقدر موفق یا نا موفق هستید. آنچه اهمیت دارد عادات شما است که آیا شما را در مسیر موفقیت قرا می دهند یا خیر. باید بیشتر از اینکه نگران نتایج کنونی تان باشید، ذهنتان را به فعلی تان معطوف کنید. اگر یک میلیونر هستید اما بیش از درآمد ماهانه ی خود خرج می کنید، پس در مسیر بدی قرار دارید. اگر عادات هزینه کردنتان تغییر نکند، عاقبت خوشی نخواهید داشت. بالعکس اگر وشکسته هستید، اما هر روز مقدار اندکی پس انداز می کنید، بنابراین در حال طی مسیر به سمت آزادی مالی می باشید – حتی اگر آرام تر از سرعت مد نظرتان حرکت کنید.

نتایج شما در آینده، حاصل عادت های فعلی تان هستند.  ارزش خالص شما در آینده از عادات مالی شما به دست می آید. وزن شما در آینده به واسطه ی عادات غذایی تان تعیین می شود. دانش شما در آینده از عادات یادگیری تان نشات می گیرد. میزان درهم ریختگی خانه ی شما در آینده محصولی از عادات تمیزکاری تان است. آنچه تکرار کنید، عاید شما می شود.

اگر دوست دارید عاقبت زندگی خود را پیش بینی کنید، تنها کاری که باید انجام دهید پیروی از مسیر عواید یا ضررهای کوچکتان است و ببینید که چگونه انتخاب های روزمره شما در طول 10 یا 12 سال آینده کنار هم جمع می شوند. آیا میزان مخارجتان کمتر از درآمد ماهیانه ی شما است؟ آیا هر هفته به باشگاه می روید؟ آیا کتاب می خوانید یا هر روز چیز جدیدی را تماشا می کنید؟ تلاش های کوچک این چنینی هستند که آینده ی شما را تعریف می کنند.

زمان است که مرز میان موفقیت و شکست را بزرگ نمایی می کند. زمان، هر آنچه را که به آن بدهیم چند برابر می کند. عادت های خوب کاری می کنند زمان متحد شما شود. اما با عادت های بد، زمان دشمن شما خواهد شد! عادت ها یک شمشیر دولبه هستند. عادت های بد شما را دونیم می کنند و به همان سادگی عادت های خوب نقش سازنده دارند و به همین دلیل درک جزئیات اهمیت دارد. باید بدانید که عادت ها چگونه کار می کنند و چگونه آن ها را مطابق میلتان طراحی کنید تا بتوانید از نیمه خطرناک شمشیر در امان بمانید.

عادت های شما می توانند به نفع یا به ضررتان، ترکیب شوند

ترکیب های مثبت

ترکیب بهره وری: اجرای یک وظیفه ی بیشتر، گام کوچکی برای یک روز است، اما در سرتاسر حرفه ی شما نقش بزرگی ایفا می کند. تاثیر خودکارسازی یک وظیفه قدیمی، یا یادگیری یک مهارت جدید، می تواند بیشتر هم باشد. هر قدر بتوانید وظایف بیشتری را به صورت روان و بدون تفکر اضافی انجام دهید، مغزتان آزادی بیشتری برای تمرکز بر نواحی دیگر خواهد داشت.

ترکیب دانش: یادگیری یک ایده ی جدید شما را به یک نابغه تبدیل نخواهد کرد، اما تعهد به یادگیری در سراسر طول عمر می تواند تحول زا باشد. همچنین هر کتابی که می خوانید، نه تنها مسئله ی جدیدی را به شما می آموزد بلکه مسیرهای متفاوتی از تفکر را درباره ی ایده های قدیمی می گشاید. همان طور که وارن بافت گفته «نحوه ی عملکرد دانش همین گونه است. همانند سود سرمایه گذاری انباشته می شود.

ترکیب روابط: افراد رفتار خودتان را به شما منعکس می کنند. هرقدر بیشتر به دیگران کمک کنید، دیگران هم تمایل بیشتری برای کمک به شما دارند. اندکی مهربانی بیشتر در هر تعاملی، می تواند به شکبه ای از ارتباطات وسیع و گسترده در گذر زمان منجر شود.

ترکیب منفی

ترکیب استرس: درماندگی از ترافیک. بار مسئولیت های فرزندپروری. نگرانی از عدم برآورده سازی تعهدات. تنش ناشی از فشار خون اندکی بالا. این عوامل شایع برای استرس، همگی به تنهایی قابل مدیریتند. اما وقتی سال ها باقی می مانند، همین استرس های کوچک، به مشکلات جدی برای سلامتی ختم می شوند.

ترکیب افکار منفی: هرقدر دیگران را بیشتر بی ارزش، احمق یا زشت بدانید، زندگی خود را بیشتر در معرض چنین تفاسیری قرار می دهید. در یک چرخه ی فکری گرفتار می شوید. همین موضوع درباره ی نحوه تفکرتان نسبت به دیگران صدق می کند. اگر عادت کنید که افراد عصبانی، ناعادل یا خود خواه را در اطرافتان ببینید، آنها همه جا با شما خواهند بود.

ترکیب خشونت: آشوب، اعتراض و جنبش های بزرگ به ندرت به واسطه ی فقط یک رخداد به وجود می آیند. در عوض مجموعه ای طولانی از خرده تهاجمات و نکات منفی روزمره هستند که به تدریج تکثیر می شوند تا اینکه حد تحمل تمام می شود و آشوب همچون آتش زبانه می کشد.

پیشرفت واقعی چه شمایلی دارد

فرض کنید یک قالب یخ روی میز جلوی شما قرار دارد. اتاق سرد است و می توانید بخار نفس خود را ببینید. هم اکنون دما منفی 4 درجه است. خیلی آرام اتاق شروع به گرم شدن می کند.

منفی 3 درجه

منفی 2 درجه

قالب یخ هنوز روی میز جلوی شما است.

منفی 1 درجه.

صفر.

هنوز اتفاقی نیفتاده.

سپس 1 درجه. یخ شروع به ذوب شدن می کند. تغییری یک درجه ای که با افزایش دماهای پیشین هیچ تفاوتی نمی کند، یک تغییر بزرگ را ایجاد کرده است.

لحظات دسیابی به موفقیت غالبا نتیجه ی اقدامات سابقی هستند که پتانسیل لازم برای آزاد سازی یک تغییر بزرگ را ایجاد می کنند. این الگو در همه جا مشاهده می شود. سرطان در 80 درصد از عمر خودش مخفی باقی می ماند، سپس در طول چند ماه بر بدن غلبه می کند. بامبو را به ندرت می توان طی 5 سال اول عمرش مشاهده کرد، زیرا در این دوران درحال ایجاد سیستم ریشه ی غنی خود در زیر زمین است و سپس طی 6 هفته، به اندازه ی 27 متر قد می کشد و سر به آسمان می ساید.

به همین ترتیب، عادت ها غالبا هیچ تفاوتی ایجاد نیم کنند، تا اینکه از یک حد مرزی عبور کنیم و سطح جدیدی از عملکرد گشوده شود. در مراحل اولیه و میانی هر اقدام، غالبا دره های نا امیدی وجود دارند. انتظار دارید که پیشرفتتان به صورت خطی باشد و وقتی می بینید تلاش هایتان ثمره ی خود را در چند روز، هفته یا ماه اول نشان نمی دهند، نا امید می شوید. حس می کنید که قرار نیست به جای خاصی برسید. این نشانه ای از هرگونه پروسه ی ترکیب شدن است: قدرتمندترین نتایج با تاخیر ظاهر می شوند.

این یکی از دلایل اصلی برای  دشواری های ایجاد عادت های ماندگار است. افراد تغییرات کوچکی ایجاد می کنند، نمی توانند نتیجه ی محسوس را ببینند و تصمیم به توقف آن می گیرند. با خود فکر می کنند که «من این ماه هر روز دویدم، پس چرا هیچ تغییر ی در بدنم نمی بینم؟» وقتی چنین تفکری غالب شود، خیلی راحت عادت های خوبتان را کنار می گذارید. اما به منظور ایجاد تفاوت های معنادار، عادات باید به اندازه ی کافی پا برجا بمانند تا قله فتح شود – که آن را «قله ی پتانسیل پنهان» می نامم.

لینک خرید کتاب عادت های اتمی نسخه pdf

دیدگاه ها 7

    محسن

    مرسی از شما که این کتابو در اختیارمون گذاشتین
    کتاب خیلی خوبی بود. برنامه و ایده هاش در صورت عملی شدن میتونه نتایج خیلی مفیدی رو همراه داشته باشه. با تشکر از نویسنده، مترجم و تیم

    محمدی

    بخش عمده‌ای از رفتارهای ما در شبانه روز ناشی از عادت‌های ماست. توی این کتاب نویسنده طی چهار مرحله، چگونگی ساختن عادت‌های درست و ترک عادت‌های غلط رو توضیح میده. مطالعه‌ی این کتاب رو به کسانی که به دنبال ساخت عادت‌های موثر و پایدار هستند توصیه می‌کنم.

    رضا

    فصل ۳ کتاب میگه: شاید از خودتان بارها پرسیده اید که چرا آن کاری را که در نظر دارم انجام بدم را تمام نمیکنم؟ چرا وزن کم نمیکنم. چرا پس انداز نمیکنم؟ جواب این سوالات را میشود در ۴ قانون یافت….

    قربانی

    کتاب عادت های اتمی تکنیک های بسیار حرفه‌ای رو جمع آوری کرده و ارائه میده میتونم بگم جز بهترین کتابایی بوده که خوندم…

    امید

    کتاب عادت های اتمی کتاب خیلی خوبیه تمام مطالب به صورتی علمی و براساس نتایج تحقیقات نوشته شده که خواننده رو کاملا قانع میکنه. در صورت انجام گام‌های گفته شده توی کتاب واقعا میشه عاداتی رو بوجود اورد و یا اون رو ترک کرد.

    نجاتی

    فوق العاده کاربردی به همه پیشنهاد می‌کنم حتما کتاب عادت های اتمی رو بخونن پر از جملات تکان دهنده ست راهنمای عملی برای برنامه ریزی و موفقیت

    شجاعی

    واقعا کتاب فوق العاده‌ای بود من چون کتاب قدرت عادت چارلز داهیگ رو خونده بودم فکر کردم شاید مطالب واسم یکم تکراری باشه ولی کاملا مطالب جدید، مفید و کاربردی بود حتما پیشنهاد میکنم که بخونید خیلی کمک میکنه

× چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟